شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 19

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

رهزنى و كشت و كشتار دچار تعويق و تأخير شدم و عاقبت چون به لشكرگاه او در حدود همدان رسيدم سلطان براى هجوم بر اتابك يغان طايسى شوهر خواهر غياث الدّين رفته و غايب بود ، سبب اين بود كه بعد از آنكه سلطان بر برادر خود غالب شده بود يغان طايسى روى به آذربايجان نهاده و با اتابك ازبك بر مخالفت سلطان متحّد شده بود ، و سلطان لشكر به آذربايجان كشيد . اين خبر را چون داماد غياث الدّين شنيد به سمت همدان و عراق برگشت كه مگر در غياب سلطان بر آنجا مسلّط گردد ، جلال الدّين خبردار گشت و ناگهان مراجعت كرده در حدود همدان وى را شكست داد و اسير كرد و بخشيد و آزاد كرد . در چنين موقعى بود كه من به اردوى جلال الدّين در همدان رسيده بودم . نزد شرف الملك جندى وزير سلطان رفتم و هنوز سلطان برنگشته بود ؛ خدمتى و هديه‌اى را كه نصرة الدّين حمزه بنام و براى پيشكش بحضور تاج‌الدّين على پسر كريم الشّرق وزير غياث الدّين همراه من كرده بود به خدمت شرف الملك بردم ( و آن هزار دينار بود ) ، شكر كرد و يارى نمود تا كار گزارده شد و منشور سلطانى بنام نصرة الدّين بر ولايت نسا و چند ناحيه‌اى از نواحى مجاور آن صادر گرديد ، و كسان تعيين كردند كه همراه من بفرستند و مرا به نسا برسانند و پسر اينانج خان را از آنجا برانند ( و اين وقايع در سال 622 بود ) ؛ امّا دو سه روزى نگذشته بود كه خبر رسيد كه نصرة الدّين را پسر اينانج از قلعهء نسا بيرون آورده و بقتل رسانيده است و جهانى را سوكوار گردانيده ؛ اجر خدماتى را نيز كه من به والد او در نسا و جرجان كرده بودم به اين داد كه از كسان من هركرا يافت كشت و از اموال من هرچه به دستش رسيد بغارت برد و خانهء مرا از ما ترك اجداد و اندوختهء شخص من بيكبارگى رفت . بعد از انكه سلطان بر آذربايجان مستولى شد « ديوان كتابت انشا » را بمؤلّف تفويض كردند ( 40 / 13 ، و متن چاپ مصر 194 ) ، ولى در متن عربى لفظ ديوان